تبليغاتX
هذيان

چهارشنبه 13 آبان1388

انفلونزاي مصلحتي

امروز قرار بود همه يه جايي جمع بشن . ما كه حوصله نداشتيم به فكر افتاديم كه خودمون رو به مريضي بزنيم . واسه همين رفتيم دفتر و به خانم ...... مدير محترممون گفتيم كه حالمون خوب نيست و نميتونيم بيايم تو مراسم. ايشون اول اصرار كردن بريم خونه و استراحت كنيم اما ما گفتيم چون مامان هامون خونه نيستن تو مدرسه ميمونيم. و الان هم اينجا هستيم. هر چند هنوز كسي رو در ياهو نديديم. انفلونزاي خوكي يا همون نوع a اين بهانه رو در دستان ما قرار داد تا اپ كنيم و نگين كه ما تنبل شديم. از بين تيم ما الان فقط فرشته و عاطفه رفتن و بقيه اينجا هستيم . اما از آنجا كه آپ كردن اينجوري انگار عذاب وجدان مياره نميدونيم چي بايد بنويسيم. تو كامنت هاي يه نفر هم رفتيم چيزي دستگيرمون نشد. و دست از پا درازتر اومديم و گفتيم شرح بديم امروز چي شد. حالا هم دوباره به ياهومون سر بزنيم ببينيم كسي اومده ؟
نوشته شده توسط سونیا در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 28 مهر1388

مسابقه

خوب مدرسه ها كه شروع بشه. درس خوندن هم شروع ميشه. حالا ما تو يه مسابقه هستيم و قرار شده هر كي نمره اش بيشتر بشه يه جايزه بگيره. جايزه اش هم خيلي باحاله. مطمئنا اگه به شما هم بگن درسخون ميشين. ولي ما جايزه رو لو نميديم. فقط از شما ميخوام كه منو يعني فاطيما رو تشويق كنين. قول ميدم هر كي من رو تشويق كنه تو جايزه ام شريكش كنم.

نه بچه ها من رو تشويق كنين همه با هم بگين سونيا.

من رو تشويق كنين بگين غزل.

اصلا هيچكي رو تشويق نكنين .زهرا

پي نوشت1- اصرار به دونستن جايزه نكنين

2- خانم احساني يكي با موتور دم در وايستاده

3- نازنين خانم چيه مگه نانچوكا براي كوچيكا هم لازمه ديگه.

4- رييس بزرگ اون وقتها كه ماني اينجا مي نوشت يكي اومد گفت چرا همش دخترن ؟ جواب اون رو داد كه اولا همه دختر نيستن در ضمن دو تا مرد ميان اينجا گاهي وقتها كه باعث مباهاتن . و يكيشون شما هستين. هر چند اون وقتا كه ماني بود هم شما و هم آقا مرتضي و فاطمه بيشتر ميومدين.

5- همين ديگه بسه. بريم ببينيم تو ياهو كسي هست؟ اهاي صدف ماني نسرين ستاره هاجر كدومتون هستين ما هستيم

نوشته شده توسط فاطیما در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 8 مهر1388

اخ جون مدرسه!!!

بالاخره تموم شد. مرديم از بس به در و ديوار خونه نگاه كرديم. مخصوصل اين تابستون كه اينجا شبيه ميدون جنگ شده بود و مامان و باباهاي هيچكدوممون اجازه بيرون رفتن رو بي همراهي خودشون نميدادند. هواي داغ هم كم كم داره ميره و اي روز اول مدرسه دل تو دلم نبود باشه ميگن بنويس دل تو دلمون نبود. اين حرف زدن با خود رو وسط نوشته از صاحب قبلي اينجا ياد گرفتيم. جاش سبز. داشتم ميگفتم خوب داشتيم ميگفتيم. اول عين اين ديونه ها پريديم تو بغل همديگه تنها كسي كه خودش رو نگهداشت و معقول رفتار كرد زهرا بود . اما بعد كه ديديم قراره خانم احساني نباشه با گروهمون حالمون بهم خورد. رفتيم دفتر مدير و اعتصاب كرديم اول زير بار نرفتن اما با موافقت مربي جديد  دوباره خانم احساني جونمون شد مربي خودمون. ما حالا حالا ها ميخوايم اذيتش كنيم . تازه سوژه اذيت كردنش رو پيدا كرديم. اين سونيا بدجنس هي ميگه خانم احساني صداي موتور مياد از دم در مدرسه . خلاصه اينكه دلمون خيلي تنگ شده بود براي دفتر كتاب خودكار مداد خانومامون براي همديگه . يه عضو تازه از اخراي پارسال به ما اضافه شده . خانوميه براي خودش . البته به پاي ما كه نميرسه . ما يه چيز ديگه ايم. هر جاي ديگه دنيا بود مجسمه ما رو ميساختن نصب ميكردن تو ميدون شهر. . خلاصه ما اومديم.

پي نوشت: نسرين خانوم ممنون كه هواي ما رو داشتي تو وبلاگ اين شيطون غزلي. هرچند سوتي دادي

-            صدف خانم دلمون برات يه ذره شده. دروغ نگيم يه ذره كه نه سونيا ميگه اندازه اش رو نگيم بهتره

-            هر كي فهميد نازنين كيه كه صاحب خونه قبلي  ازش عذر خواهي كرده اطلاع بده. مژدگوني بگيره . علتش رو هم بگه كه ديگه مژده گونيش زياد زياده

-            هاجر كيه؟ چرا اين غزل ميگه يه دوست ناز پيدا كرده؟ يعني دوست ما نيستي؟

-            ستاره جون كجايي؟

-            شقايق خانم حالتون خوبه؟

-           ماني از ذوق نتركي. حالا مونده هنوز . خودتو كنترل كن

-            ياسي بد جنسي

بسه ديگه بقيه بعدا

نوشته شده توسط فرشته در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 11 شهریور1388

خسته شديم

خسته شديم از بس تعطيل بود. خسته شديم براي اينكه دوباره همه جمع بشيم بايد چند روز هماهنگ كنيم  بعد اجازه بگيريم بعد بتونيم همديگر رو ببينيم. تازه همون اول هم  ترس تموم شدن وقت رو داريم.  خسته شديم بابا. كي گفته تعطيلات بايد سه ماه باشه؟ چه خبره؟ چقدر دلم ميخواد پاشم ببينم مهر ماه شده دوباره ميتونم برم مدرسه پيش خانم احساني كه دلم براش يه ذره شده . بدونم ميتونم هر روز دوباره چهره غزل رو ببينم كه هي داره پز ميده كه با خانم دكترش رفته بيمارستان . اصلا هم معلوم نيست كه به خاطر چيز ديگه اي داره پز ميده.  دوباره سونيا رو ببينم  داره از ديوار راست بالا ميره  و هي اين و اون رو اذيت كنه . چقدر دلم تنگ شده براي خانم اشكي كه براي اينكه اشكش رو ببينيم كافيه اسم يه نفر رو ببريم و بگيم فكر كنيم اتفاقي براش افتاده  اصلا دلم براي در و ديوار مدرسه مون هم تنگ شده. براي يكي كه تازه آخراي درس باهاش آشنا شديم. دلم براي آن شدنهاي  با مسنجر به شكل قاچاقي از تو كارگاه تنگ شده. دلم تنگ شده بعضي وقتا تو همين چند دقه قاچاقي دوستامون رو ميديدم هر چند اسم همه مون ميشد غزل و اون ميشد سخنگو مون و بعضي وقتا سونيا كيبورد رو ميگرفت و جاي اون مي نوشت. دلم تنگ شده ديگه همين. انتظار دارين ديگه چي بگم؟

 - دلم براي  شما هم تنگ شده خيلي

- علتش رو نميدونم اما به دستور صاحب قبلي دو تا از كامنت هاي پست قبل حذف شد.چيز بدي توش نبودا يا من نفهميدم. ولي خوب لابد يه چيزي ميدونه ديگه.

كلا مشكوك ميزنه اين صاحب قبليه اينو گفت بزرگ اينجا بنويسم تو رو خدا يكي به من چرا؟  غزل  تو ميدوني؟ بزارين بنويسم



مرا ببخش نازنين..............................


اين نازنين هموت دوست ياسي دكتره  غزلي؟  همون كه يه دفعه با ياسي بود؟  يواشكي ازش بپرس صاحب خونه قبلي چيكارش كرده؟

نوشته شده توسط فرشته در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 20 مرداد1388

مرسي خدا

سلام. ميدونيم كه با توجه به تعداد نويسنده ها  بايد زودتر مينوشتيم اما يه كم حالمون بد بود . از خودمون داشتيم سوال و جواب مي كرديم. يه اشتباهي از ما سر زد. فكر ميكرديم اگه براي طرفداري از يه نفر به ديگران بد بگيم اون خيلي از ما خوشش مياد اما باز هم اشتباه كرديم  روح اون بزرگتر بود از پندار ما. كه دعوا شديم . كه باهامون قهر كرد . كه چند روز اون خنده هاي هميشگيش رو كه تو غمهاي بزرگ هم سعي ميكنه داشته باشه از ما دريغ كرد و وقتي دوباره همون شد كه بود كه ما عذر خواهي كرديم نه از اون كه از وبلاگي كه توش اون اشتباه بزرگ رو مرتكب شده بوديم. حالا يك درس بزرگ گرفتيم براي تسخير روحهاي بزرگ توسل به شيوه هاي كوچك كار ساز نيست. براي همين درس بزرگ به خدا ميگيم مرسي. از خانوم معلم و اون معلم خوب كه حالا يه جوري بخشيده ما رو كه وقتي ياد اوري ميكنيم جريان رو اصلا ميگه چيزي يادش نمياد  ممنونيم.  اين ممنون بودن و مرسي از طرف غزلي و وبلاگ اون هم هست. يه جوري اين پست مشترك بين اينجا و غزلي هستش. خدا جون من فاطمه فرشته غزاله غزل زهرا و بقيه حتي اين خانم كوچك كه تازه به ما پيوسته و براي كلاس ما نبوده اما خودشش رو ديونه انم معلم و اون ميدونه  باز هم ميگيم مرسي. حالا كه خدا اينقدر ما رو دوست داره ما هم دوستش داريم.

نوشته شده توسط سونیا در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 20 تیر1388

و اینک سونیا

 سر نوشت :اره اره دیگه. یه چند روز نداشتیم اینترنت اونوقت همه اومدن برامون رجز خوندن. حالا یه پست میزارم ببینین کسی میتونه روش چیزی بیاره یا نه؟ عمرا. و اینک سونیا تقدیم میکند یک پست سیاسی اونم به شیوه خاص. اصلا هم سرقتی نیست مال همینجاست.


وقتی اومدم دیدم حال و هوای دنیای مجازی
عین دنیای بیرونه
یه نمه تلخ یه نمه شیرین
گس جوری که نمیدونه ای مزه اش چیه
نه اونقده تلخ که آدم قید همه چی رو بزنه
نه اونقده شیرین که تلخی روزای گذشته از یادت بره.
آدمای عاقل هم چند دسته شدن
یکی این رنگی یکی اون رنگی
دلم لک زده برای یکرنگی.
معلومه این روزا به همه سخت گذشته
خوش به حال ما دیوونه ها از غم و غصه شما عاقلا بی خبریم.
این روزا صدای موتورها فریادها اشک ها ناله ها
مرگ بر گفتن ها زنده باد گفتن ها
اونقده زیاد شده که عابرا یادشون رفته
پا رو گلهای کنار خیابون نزارن
و گلها اگه لگد هم نشن تشنه میمونن.
فدای دست مهربونی که یه چیکه اب بده پاشون.
درختا که استوارن و عادت دارن به بی مهری آدما
دلم برای گلها میسوزه که عمرشون به این چیزا قد نمیده.

دلم می گیره برای مهربونی که نگران سرنوشت پرگل و برگهاشه و تو نوشته هاش میشه رد پای اشکی که ریخته حس کرد.

دلم می گیره برای زلزله هزار ریشتری که حالا تو همه حرفاش تلخی روزای گذشته هست . هر چند بخواد اونا رو بپوشونه تو بعضی نوشته هاش. اما تلخی مزه ایه که سخت بشه قایمش کرد.

دلم می گیره که ستاره چشمک زن هر بار که چشاش رو وا میکنه سیاهی میبینه اونوقت سرش رو رو به آسمون میگیره و داد میزنه. اشکی میشه خفن.

دلم میگیره برای کسی که فقط اونایی رو دعوت میکنه که میخوان بخندن اما از حرفای این روزاش میشه فهمید که روبه راه نیست.

دلم می گیره برای بزرگی که تو اینکه همه فکر میکنن درستن و هیچکی خودش رو نیم نمیدونه و همه چی رو یا سیاه میبنن یا سفید یا با ما یا بر ما حیرون میمونه و داد میزنه که چرا؟

دلم می گیره برای کوچولویی که فقط هاج و واج مونده که اینا همون آدمای گذشته ان.

دلم می گیره برای ساده دلی غریب که باید از هزارتوی اخبار یه چیزایی حدس بزنه.

دلم میگره برای کسی که ناگفته های دل میگه برای کسی که عاشقه خلاصه دلم برای خیلی ها می گیره.

دلم میگیره برای همه
که عاقلن
که مجبورن فکر کنن
خوش به حال ما دیوونه ها.
البت حتی ما دیوونه ها گاهی وقتا دلمون میگیره
البت بازم میدونیم خیلی کمتر از شما
خیلی سطحی تر
خیلی ابکی تر

خوب در حد وسع عقل خودمون دیگه.

ما دلمون میگیره وقتی از پشت میله های امین اباد می بینیم گم شده یه چیزایی تو عصبانیت ها.
بلند داد می زنیم آهای
وقتی عصبانی هستین باید یادتون بمونه که
"مبادا کاری بکنین که به قانون زمین بر بخوره"
چرا وقتی عصبانی هستین دست بلند میکنیم رو لاله ها
اونم لاله های زخمی - خسته
چرا وقتی عصبانی هستین یادتون میره
اون دختر اون جوون اون مرد اون زن اون پیر
اون آدمه آدم حرمت داره
زدنش کشتنش با قانون زمین جور در نمیاد. به روح گلها بر میخوره

به خدا اینا خس و خاشاک نیستن آدمن.
آهای وقتی عصبانی هستین
جا مونده ای رو نزنین تنهایی ر و تحقیر نکنین
کسی رو به خاطر نظرش احمق نخونین
کسی رو به خاطر حرفش اجنبی ندونین.

آهای عصبانیها
یه نمه به خودتون فرصت بدین
یه شاخه گل پیدا کنین
قد یه نفس گرفتن برای ادامه زدن و خوردن
فقط قد یه نفس
گل رو نیگا کنین
بوش کنین
حالا حالتون بهتره؟

خوش به حال ما دیوونه ها
که نمی فهمیم
که حالیمون نمیشه
که راحتیم.
نوشته شده توسط سونیا در 9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 12 خرداد1388

دعا یادتون نره

سلام. در اینکه ما باید خوب درس بخونیم که حرفی نیست اما همه تلاش ما یک طرف و اشاره و عنایت قدرت مافوق قدرتها یک طرف دیگه. این رو از یه آقای خوب و نازنین که یه دختر خوب و نازنین داره و خودش فرشته است اما ما رو فرشته صدا میکنه یاد گرفتیم. همون که وقتی بهمون میگه کوچولو به جای اینکه عصبانی بشیم خوشحال میشیم. همون که صاحب خونه قبلی اگر هیچکار دیگری برای ما نکرده بود جز همین آشنایی ما با اون خیلی به گردن ما حق داشت. همون که آبروی این وبلاگ کوچولوی ماست با حضورش و نظرش. اصلا هم براش مهم نیست که چند تا دختر نادون میان و برای خودشون چیزایی رو سر هم بندی میکنن با بزرگواری میاد و میخونه و نظر هم میده. الهی ما فدای دردی بشیم که گاه گاه میاد سراغش. حالا ما از اون و از همه خوبهایی که منت میزارن و میان اینجا میخوایم که برامون دعا کنن از اون به طور مخصوص از صدف مهربان که عروس دریاهاست از نسرین خانم دکتر شیطون از ستاره خانم عزیز از ریس بزرگ از ایمان خان و فرشته از بانوی غریب نشین همون که شبیه غزل ماست و از خانم معلم از سمانه خانم. از سوسن خانم کانادایی از یاسی جیگر عاشق از الههیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خانم که نفس ماست از خانم مایه دار که میاد اما دیگه دلش نمیاد نظر بده و از بقیه که اسمشون یادمون رفته میخوایم برامون دعا کنن. 


پ.ن.    سمانه خانم چی شد؟ حالا ما اینجا هستیم دلتون گرفت؟ بد جنسی چقدر

          -   یکی اینجاست که میگه احتمالا مانی چون 5 شنبه نیستی و نمیایی چهارشنبه  شب بیا و این روزا رو هم بیشتر در دسترس باش

         - بابای فاطمه خیلی دوستتون داریم عین باباهامون. قدرتون رو هم میدونیم. خیلی خیلی ماهین.

       -مانی اینکه جوابت رو ندادیم تو قسمت نظرات دلیل بر مظلومیت شما نیست. دلیلش اینه که ما حریف زبون هر کی بشیم پیش زبون تو کم میاریم. پس مدرکت از بین رفت. ما نمیدونیم با این همه شیطنت چرا این بابای فاطمه اینقدر تو رو دوست داره؟ چیکار کردی؟ به ما هم یاد بده ما رو هم دوست داشته باشه

نوشته شده توسط در 9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 4 خرداد1388

بازم امتحان

وای وای  از این امتحانا. اگه هزار بار هم خونده باشی و همه چیز رو بلد باشی باز اصلا همین که اسمش امتحان میشه استرس داری. همیشه هم فکر میکنی ممکنه یه قسمت رو خوب نخونده باشی. خوش به حال اشرف!!!!!! پروفسور کلاسمونه فکر همه چی هست بجز درس خوندن. البته تو گروه نویسنده ها و ما نیست. خیلی با کارگاه میانه خوبی نداره. یه کمی از دماغ فیل افتاده!!!!!!!. الان صاحب خونه قبلی این رو بخونه میگه ا خودتون بگید چیکار به دیگران دارید. راست هم میگه. چی میخواستیم بگیم؟ آها برامون دعا کنین امتحاناتمون رو خوب خوب بدیم. باشه؟ دعا کنینا. کلک نزنین 

نوشته شده توسط سونیا در 9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 31 اردیبهشت1388

تجربه

سلام دوباره. تو این مدت خیلی ها بهمون گفتن که قالب با اینجا جور در نمیاد. البته بیشتر به خاطر سابقه این وبلاگ بود. هر چند صاحب خونه قبلی اصلا نظری نداشت و گفت هر چی خودمون بگیم. اما یه جمله گفت که باعث شد فکر کنیم و اون اینکه اگه کسی چیزی به ما گفت که قابل فکر کردن بود بدون اینکه ناراحت بشیم بهش فکر کنیم . حالا یا قبول میکنیم یا نه. واسه همین ما هم فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که قالب وبلاگ رو عوض کنیم. بازم منتظر نظرتون میمونیم. اگه بد بود بهمون بگین. باشه؟ بالاخره  کم تجربگی باعث میشه خطا هم کنیم.  حالا بگین این خوبه؟

نوشته شده توسط سونیا در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 28 اردیبهشت1388

امتحانات و یه شکایت

سلام. کم کم داره امتحانات شروع میشه. میخواستم تو این قسمت بگیم شاگرد اول کلاسمون کیه. اما خوب چون ممکنه تو روحیه بقیه بچه ها تاثیر منفی بزاره نمیگیم. اصلا نمیگیم زهرا معدلش چیزی شده نزدیک 20. بعدش با فاصله زیاد سونیاست. و بعدش غزل. البته فاصله این دو تا خیلی زیاد نیست. فکر میکنیم معلم ها فقط برای اینکه از شر این سونیا در امان باشن به یه بیست و پنج صدم اون رو دوم کردن تا آروم بگیره که نتیجه هم نداده. اما شکایت!!!!!!!!! اون وقتا مانی اینجا مطلب مینوشت چرا تعداد کامنت ها دور و بر 100 بود و حتما 500 تا هم خصوصی اما برای ما به بیست نرسید. میخواین حمله ور شیم به سمتتون. به اونایی که قبلا نظر میزاشتن و الان نمیزارن هشدار جدی میدیم که مورد حمله قرار خواهند گرفت مگر اینکه جبران کنند. 

پی نوشت: تهدید شوخی بود

             - !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

            -  خودتی!!!!!!!

نوشته شده توسط در 9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •